گردههایِ سرگردانِ گچ
شمعی خواهم افروخت نوروز و هر روز را
شمعی برایِ او که آموخت مرا
"بابا نان داد"
شمعی خواهم افروخت
برای کسی که سپيدموی شد در جوانی
برای دستانی که ترک خورد
از گردههایِ سرگردانِ گچ
برای کسی که جز زمزمهی محبت نياموخت مرا
شمعی خواهم افروخت در اين نوروز
برای او که نان نوشتن آموخت
برایِ او که هرگز هيچ نخواست
و چو يکبار زمزمه کرد آرام
سهم خويش از نانِ سفره را
به بند و زنجير شد
وه! چه وارونه روزگاریست!
سفره را خروار خروار میبرند
نان را خروار خروار بهدور میريزند
آموزگار را در بند میکنند
به گناهِ نان؟
به گناهِ صفرهایِ ناداشته را خواستن
به گناهِ ناچيزشمردنِ دو و سه
به گناهِ آرزویِ چهار و پنج!
وه که وارونه روزگاری است!
شمعی خواهم افروخت نوروز را
برای موهای سپید از گچ
برای دستانِ ترک خورده
و زنگی در گوش
که فرياد میدارد:
"بابا نان ندارد"
بابا اسطورهیِ آبرو
بابا حديثِ تلخ ِ تکرار ناداری
بابا بغض ِ هميشهگی ِناخواستنها
ناداشتتنها
"بابا نان ندارد"
بابا هيچ ندارد جز آبرو
وارونه روزگاریست!
بزرگمردان ژنده پوش و تهیدست
بزرگمردان به زنداناندر
رهزنان آزاد از هفت دولت!
رهزنان رها از بند!