به باد بسپار
سالهای درازیست
گلها را در گلخانهها نهان کردهاند
نسيم و باد به سوگ بنشستهاند
باد زوزهی تلخی میخواند
گيسو به دست باد بسپار
به رقص میآید هر تار
خنياگر باد به زلفِ پريشان خو کرده است
با نوایِ تارهای گيسوان ِ تو
آوازی شادمانه خواهدخواند
چه بادی خواهد وزيد!
شادمانه و آوازخوان
رقصيدنی
باران میبارد
چکابههایِ باران میلغزند
در هوای دودآلوده
باران پنجره و زمين را
نمیشويد
میآلايد
سپيدار ِ تن خويش به باران بنمای
زلاله گردد هر چکابهیِ باران
عطر گردد هر بارانه
چه هوايی خواهد شد!
پاک و عطرآگين
بوييدنی
دشت لخت و داغدار است
تن ِ دشت ترک ترک
دشت همچو بيابان و خارزار
دشت را به پاهای برهنهات ميهمان دار
سبزه برويد هر جا
دشت آکنده گردد ز گلهای صحرایی
چه دشتی خواهد شد!
سبز و رنگارنگ
ديدنی