قاصدک
نازکبالقاصدکِ سرگردانِ کوچهباغ ِتوتِ مجنون
میدانی؟ خستهتر از آنام که سياهتن ِ نمناکِِ باغچه را به بارش ِ رنگارنگِ شرمگيندخترانِ بنفشه ميهمان کنم.
میدانی؟ دلم برای فرسودهدل ِ جعبههای نارکِ چوبی میسوزد که به گنجينهیِ شادمانهی بنفشههای کوچک دل بستهاند. بنفشهها را که از جعبه بگيری، سرانجامی بهتر از سوختن در هياهویِ ترقهها و نارنجکهایِ شبِ چهارشنبهی پايانی اين سگِ استخوانسوخته نخواهد داشت.
ديریست که دلتنگِ آن نقش ِ دور و رنگباختهیِ باغچهیِ کوچکی هستم که دستانِ سپيدی در هنگامهیِ واپسين گامهایِ سرد و لغرانِ سرما به نوازش ِ بنفشهها ميهماناش میکرد.
دلتنگ ِ آن خرمالویِ پيرم که هرگز پيوند نشد و هرسال، بغض و خشم ِفروخوردهاش را با بارش ِغوزههای نابسته بر کفپوش ِ حياط میپاشيد.
دلتنگِ آن بوتهیِ ياسام که نازکشاخههاش را رها میکرد بر آجرينديوار ِ خستهیِ رو به کوچه تا دل و جان بربايد از همه رهگذران. و هرشب سرک میکشيد از درز ِ پنجرههایِ دلتنگی و تنهايی تا بشويد جانِ خفته را در چشمهیِ زلال و عطرآگين خويش. شايد از نو زاده شود عشق و آرزو. شايد روزنِ اميدی بازگردد به گذر از رنج ِ دلگير-خاکستر ِ تلخابههایِ درد و نوميدی. شايد آن کهرباپرتویِ کسالت روشنا گیرد به عطر و بویِ جوانی و به رنگينکمانِ نازآلودهیِ بنفشهها.
قاصدکِ شبهایِ باران
بنفشهها چشمانتظار ماندهاند در چوبينهبسترهایِ پوسيده، اما کجاست دستی که خاکِ خيس ِ باغچه را به ناز ِ بنفشه ميهمان کند؟