چشم و گوشی نشايد
ندا آمد: هيهات! هيهات! بهگوش! بههوش! گرگها در کميناند و هر که بیچوپان روانه گردد، اسير گرگ شود. چنانچه بازآيد گرچه در لباس ِ گوسپند باشد اما به يقين در مزدوری روباه است و خطری برای اين آغل ِ آرام و پردنبه.
صدای ناله و فرياد در شب پراکنده بود. غريبه گيچ از بویِ تندِ زوال نگاهی بر چشمان و گوشهای بر زمين ريخته و پاهایِ به زنجير بسته کرد و سری به افسوس تکان داد.
پرسيد: بند و زنجير چرا؟
ندا آمد: هر که را گوش بشنود و چشم ببيند و گهگاه زبان بجنبد به آوايی جز "بعبع" و پايیاش برای رفتن باشد، به يقين در درون سر پنداری باشد جز از آن ِ ما. ريزش ِ اسيد و زهرابه، گرچه چکهچکه و ذره ذره، از سرچشمه ببايد بگرفت و ببست تا سيلابِ تيزاب روان نگردد و همه هست و نيستِ من و ما نسوزد و نشويد و نبرد.
آری، در سرزمين گوسپندان ديدن و شنيدن خطاست و چشم و گوش بريده بايد و پای در زنجير. بعبع تنها به دستور بايد و رفتن تنها در پی ِ چوپان و به دنبالِ چرا از بهر ِ پرواربندی.
ندا آمد: هيهات! هيهات! بهدور! بهگوش! بههوش!