خط خطی و ديگر هيچ
میبارد از آسمان
يکدم و مدام
کاغذپارههایِ رنگين
آبی، بنفش، زردِ چرکين
همه خط خطی
خطوطی از سر ِ بیحوصلهگی
خطوطی کج از سر ِ ماندهگی
شمارههايی مبهم و گنگ
که نقش میزنند
فريبِ بیپايان را
تيرهفام آن چرخهیِ سردِ درد را
خاکستریِ روشن، خاکستریِ تيره
سياه و سياهتر
کوچه در ازدحام ِ سرد ِ سرهایِ فروهشته
آهِ مردمان، برون ناآمده، در سينه يخبسته
مردمانی گيج و مات و سردرگم
سرگردان ميانِ دو کتابِ خوانده و کسالتبار
داستانِ پادشاهی ِ اجنه و ارواح
داستانِ پادشاهی ِ ديوانِ سياه
وعدههایِ پوچ، آدمکهایِ پوشالی
دروغهایِ چندشآور، تازيانههایِ داغ
میبارد از آسمان
تا نيمههایِ شب
کاغذپارههایِ حيرت و ابهام
در و ديوار شهر
پوشيده از هزارنقش ِ دروغ
هزار وعدهیِ ناکرده
که میپوسند در زبالهدانِ سبز و زرد
ديوار ِ حاشا با آجرهایِ وقاحت
بلند
بر هر سو گسترده
در دورادور ِ صحرا
گوسپندان: سر درگم
چوپان: خوشسيما
آهنگِ نیاش بس زيبا
چوپان: نيمهفلج و لال و ناتوان
چوپان: مزدور سلاخ
گرگ: گوشتخوار و بدنما
اما
متوهم در خيالی خام:
تسخير ِ دشت و صحرا بهمهر
قاصدک میفرستد بر هرجا
دستانی لرزان
میلغزند بر کاغذ
خط خطی و ديگر هيچ


