مرگِ خاک و مرگِ آب
هنگامی که خلوتِ اتاقکِ کوچک ِتنهايی هم
لبالب از هياهویِ گنگِ اين و آن
دوست و دشمن و بيگانهست
هنگامی که گريز از خويش نيز چاره نيست
هنگامی که بارانهایِ اسيدی
داغ ِ زمين تازه میکنند
و سبزينه از درخت میدزد
هنگامی که شب از خواب
رويا میربايد
و اشباح ِ سرگردان
در خيسبستر ِتاريک و سردِ خواب
شناور میگردند
هنگامی که زمزمهیِ مهتاب
میپراکند لالايی ِ خواب
بر سوختهشاخسار ِِ هوشياری،
آيا فردايی خواهد آمد؟
آيا خاکی برای رستن
جوانهای برای باليدن
و دلی برای لرزيدن
در کوچههای ترش بارانزده
خواهد ماند؟


