سپيداسبان ِ گردونه
سپاس بالایِ بلندِ الاههیِ آبها را
به آبانگاه
کين خشکديار ِ دودبگرفتهیِ درد را
باران فرستاد و برف
بر کنارهیِ رود بايد شد
بر ميانهیِ کفآلودهیِ آبهایِ خروشان
برهنهتن و برهنهروح
ميهمان بايد کرد
جان را به آبی ِ زلال ِ آبها
بر فراز البرز بايد شد
بر سپيداربستر ِ عروس ِ برفها
ميهمان بايد کرد
جان را به سپيد ِ ناآلوده
به زير ِ کمديده کمياب آسمان ِ آبی
ساييدهپيشانی به سجده
به خاک بايد
سپردهتن به آب بايد
ميهمانیِ ِ الاههیِ آبها را
جانها را بايد شست
به زلالهی ِ پریِ باران
به دردانهیِِ برف
تب از تنها بايد بُرد
به سرمایِ تازهبرفِ سپيد
سپاس بايد
وان چهار سپيداسب ِ گردونه را
ابر و برف، تگرگ و باران
وين مهِ بنشسته بر قله را
سپاس بايد
الاههیِ آبها را
به آبانگاه