چهارگوشههای ِ مبهم
و من چهارگوشههایِ خويش را
بر کناره نقش میکنم
با وسواس هاشور میزنم
در ميانِ چهارگوشههایِ بستهام
همه رازهایِ درون بازمیگويم
تو
در کنارهیِ نوشتههایِِ بیحوصله
آن واگويهیِِ تلخ ِ سالها
از بیهودهگفتههایِِ کپکزده
تنها نقش ِ پندار ِ خويش میبينی!
يکی بر روی تخته مینويسد
"فلسفهیِِ علم"
و من همچنان مشق میکنم
با خط ِ شکستهیِِ گيجی
آن پرسش ِ ميانِ جان و خرد را:
"دلتای مثبت، منفی يا صفر؟"
و چهارگوشهیِ تازهای را
بر سپيدیِ وانهادهیِ کناره
هاشور میزنم به وسواس
تو، سرسختانه
همانند آن سنگينهمغز ِفراز
نقش ِ خويش را
ز پندار ِ خام و پرفريب
در چيدمانِِ کژ و خاکستری
و تنگنایِ پرتکرار و خستهیِِ
چهارگوشههایِ بستهام
میجويی پرشكيب
هيهات! هيهات!


