هزارهها بر بام
مردمانِ دشت دور
از سياهی ِ شب هراسيدند
از تندر و برق آسمان لرزيدند
از نيروي ناشناختهیِ آتش و توفان
از زمينلرزه و گردباد
وز شير و پلنگِ صاحبِ چنگ و دندان
از ماهِ گونهگون
پس
پرستيدند هر آنچه نشناختند
و بر همه خدايانِ پوچ خويش
قربانی کردند هر آنچه داشتند
که قدرتمند و پرتوان بودند
همه ناشناختهها
هزارهها رفت و رفت
گاهنامهای نبود تا خبر دهد
آمدن ماه و هور را
ابوريحان و فارابی
به رمل و اصطرلاب
خبر دادند مردمان را
از شمار ِ روزها
از هلال و قرص ِ ماه
اما بهگاهِ غروب
بر بام میشدند مردانِ تمام
ديدنِ ماه را
و زنان نيمه و نادان
در پستو و کنار ِ اجاق
گوش به زنگِ میماندند
ديدنِ ماه را
از آوایِ مردِ تمام
سدهها رفت و رفت
اما
گاهنامهای نباشد مردمان را
زنانِ نيمه و نيمبها در کنار ِ اجاق
يا جام ِ جهاننمایِ پر تزوير
گوش بهزنگاند و چشمبهراه
تا مردانِ تمام
خبر ديدنِِ ماه را
جار زنند بر هر جا
هزارهها خواهند گذشت
افسوس وين مردمان را هرگز
گاهنامهای نخواهد بود
بايد بر بام شد در زير ِ چتر ِ ِآسمان
در گرگوميشِ ِ غروب
شايد ابری
نپوشاند گنبدِ نيمسرخِ ِ آسمان را
شايد کمانِ نازکِ نور
خبر دهد رسيدن ماه را
وه!
افسوس که هزارهها بايد
رستن از سياهی را