باغ اندیشه
اشكال در نمايش پيوندها
October 18, 2006

هشت صفر و يک سه

در ميانِ دودِ لاستيک‌هایِ فرسوده
در لابه‌لایِ سنگ‌هایِ پراکنده بر ماتم ِ خيابانِ بن‌بست
در کنار ِ شيشه‌هایِ بشکسته‌یِ کودکستان
دستِ خسته‌ای بالا برد
جامه‌یِ سرخ‌ و دلمه‌بسته‌یِِ درد را
فريادهایی خشم‌گين خروشيدند
زنجيرها و ميله‌هایِ چوبين و آهنين
دست و پای‌ بشکستند
برقی از دستِ يکی جهيد
لحظه‌ای ثبت شد

خيابان خالی بود
نه خشمی و نه خروشی
نه شيونی و نه مويه‌ای
سکوت بازگو می‌کرد درد را
ذره‌ذره، خط به خط

در خيابان جوانی نمانده بود
در سياه‌چال يکی بود از هزار
گنه‌کار
روزی جامه‌یِ سرخی بر دستانِ خسته‌اش
پرچم ِ نفرت شد و خروش ِ خشم
فرياد ِ چرایی

در سيه‌چال يکی خاموش ماند
به گناهِ خاموشی ِ اين و آن
در بند پوسيد و ماند
روزی رست و روزی برگشت

مژده بادتان ای خاموش‌مردانِ روزگار ِ دراز
هشت صفر و يک سه
گرویِ خاموش ماندن
تا دستان، گرچه باز
اما بسته از مشت
تا گلو، گرچه نبسته
اما تهی از خروش و حتی ناله
بماند تا ابد آرام

هشت صفر و يک سه
گرویِ سوختن ِ جوانه‌ در زير ِ پوست
پايانِ خشم
پايانِ پرسش و چرايی
پايانِِ وين فسانه
پايانِِ همه آروز
در امتدادِ خوابی سنگين

Baoba | 3:22 PM

Comments: هشت صفر و يک سه