پاييز
باد
خشخشکنان از شکاف پنجره خنديد
در خالي ِ اتاق
و غبار نشسته بر کفپوش ِ کهنه پيچيد
پنجره
تن ِخشک و سرد خويش
با خميازهای کشيد
و چشمان تيرهاش را بر کوچه دوخت
اما ازپس ِ شيشههایِ ناشسته
هيچ نديد.
رهگذر
دستی سايهبانِ چشم کرد
بر آفتابِ خسته و بیجانِ پاييزی
نیمنگاهی کرد
با خود انديشيد:
کدامین دست، کدامین کس
ابرها را
از دل ِ بگرفتهیِ آسمان، دزديد؟
درختِ برهنه
شاخهای نيمخشک را
به دستِ باد تکاند و گفت:
چه کس سبزينهها را
از درخت و باغ دزديد؟
چه کس رويای باران را
از برگ و بار
وز خاکِ خشک و پير و تشنه، دزديد؟
باد
رنگينکمانِ برگ را
از پایِ درخت روبيد
و بر تن کوچه و دشت پاشيد
خشخشهای کرد:
هوم! هوم!
هيس! هيس!
بوتهیِ خشکی
تن به باد سپرد
از خاک رست و در هوا چرخيد
و خسته بر زمين لغزيد
و تن ِخاک سخت خراشيد
خاک با خود گفت:
بوتهها هرگز نمیمانند.
باغبان
خسته از روبيدنِ رنگينکمان
رنگارنگِ باغ را به چشم کشيد
نرم خنديد
و بويِ باران را
از دوردستِ دشت
بوييد و بر جان آميخت
زيرلب گفت: پاييز