در انتهایِ رنگينکمان
در انتهایِ رنگينکمان
نه درياست نه آسمان
نه خورشيد و نه کوهستان
نه خاکِ سياه و نه دشتستان
در انتهایِ رنگينکمان
آبشاری از نورست همه فام
در انتهایِ رنگينکمان
پريانی شفاف از زلالهیِ نور
در نقرهجامهایِ ستاره
شرابِ مهتاب میريزند
خدايانِ تشنهیِ يونان را
در انتهایِ رنگينکمان
بانگِ نوشانوش است هر دم
الاههای زيرک
میربايد رمز ِ دانايی را
واندگر مرد
آرام آرام
درجام ِ سورانِ سينه
نهان میسازد آتش را
دستِ داغی هم لرزان
میربايد راز رويش و زايش را
دستِ مستی ستاره میپاشد
بر سرد ِ تنهایِ آسمان
در انتهایِ رنگينکمان
پريانِ در جامههایِ نور
میرقصند مست و پایکوبان
زير آبشار ِ ريزانِ رنگينکمان
خدايان
مست و بیخود
سکههای ستاره میپاشند بر هر سو
در سياهِ آسمان ناگاه
میشکفند خوشههایِ نور
کهکشانها میرويند از مستی
در انتهایِ رنگينکمان
نه خاکست و نه آسمان
نه درخت و نه نخلستان
تنها آبشاری بلند و رقصان
از هزاران فام سيمگون و زرين
در انتهای رنگينکمان هر آن
شهری از نور
زاده شود از مستی
رازی گشاده شود از هستی


