August 21, 2006
چتر و باران
ايستاده بودی در نيمهشب
ماه و ستارهای نبود
چتر مهرت گستره بود
در انتهای کوچه اما
کوبش ِ آهنگين ِ باران بود
بر سفالينههایِ تعلق
در ناودان تمنا
بر خشکِ خستهیِ زمين
بر خاکِ ناباور ِ تابستان
تند و بیامان
و من باران را
سر و پای برهنه میخواستم
بیهيچ چتر و سرپناه
بیهيچ بند و ريشه
بیهيچ جامه
و من در انتهای کوچه
سپردم تن به باران
تا بشويد روح از جان
تا غبار ِ تيرهیِ بودن را
به زلالهیِ آرزو بپيوندد
و تو در آنسویِ کوچه
ايستاده بودی خاموش
با چتر مهری آغوشگسترده
تنهایِ تنها
دور از باران
Baoba |10:35 AM
Comments: چتر و باران