نه چون من و ما
نمیشناختم مرد را
فانوسی بر دست گرفت
پس ِ پرده روشن شد
گندابهیِ مغزهایِ فاسد
بوی ماندهیِ چرکابههایِ طمع
بویِ زردِ قدرت
رنگِ چرکِ رذالتِ دژخيم
فضا را انباشت
نمیشناختم مرد را
در ديوانخانه
زهرخندي زد ديوانيان دادنما را
به زنجيرش کشيدند
با خود انديشيدم:
وه! باز هم نمايش!
نمیشناختم مرد را
به تبعيد رفت
باز نشناختماش
به گناهِ خوشرقصی ِ خودباختهای
و سری که پايين بود
و زبانی که دراز بود
و فانوسی که از روشنا نمیافتاد
به بندش کشيدند
نمیشناختم مرد را
دهان ببست
گوشت از پيکرش بگريخت
استخوانهاش بپوسيد
پوستهای نازک وزرد و زار
بر مشتی استخوانِ سبک
شبحی بر جا مانده بود
از يک مرد
از يک "نــــــــه"
شمع افروختند بهنام او
نوشتند و سرودند
از مردی که در بند بود
مردی که "نه گفتن" میدانست
مردی که چون من و ما نبود
مردی که تنها سخن نبود
با گوشت و خون فرياد میکشيد
مردی که آب میشد
مردی که اسطوره میشد
اما
مرد نمُرد و بماند
نيمهجاناش ذرهذره به پيکر بازآمد
مرد از گفتن نهايستاد
اينک برآشفتهاند بر او
آنان که شمع میافروختند
آنان که مینوشتند از او
برآشفتهاند:
"هژده سال پيش ازين
آن هنگام که دژخيم کشتار میکرد
چه میکردی؟"
برآشفتهاند بر او
چرا که چون من و ما نيست
قهرمان مرده بايد
قهرمانِ مرده اسطوره است
قهرمان زنده خرمهره است
قهرمان زنده چون من و ما نيست
قهرمان زنده از ما نيست
نمیشناسماش
اما مرد
همان است که بود
همان است که گفت