آنچه خوبان همه دارند
در آتش نهد و تفته کند و بسوزاند و بکوبد و شکل دهد
آهن را مردِ آهنگر
بشکند و بتراشد و شکل دهد
استخوان و چوب را مردِ خراط
آب دهد و بکشد و گوشت از استخوان جدا کند
گوسپند را مردِ سلاخ
واژه واژه بنويسد و رونويسی خواهد و بازخوانی
کودک را آموزگار
زندانبان
آن کفتار ِ بیچنگ و بیمنقار
نه آهنگر باشد و نه خراط
نه سلاخ و نه آموزگار
اما
بسوزاند و تفته کند تن را
خُرد کند و بشکند استخوان را
آب ندهد و برسيخ کشد و شکنجه کند
آنگاه
استخوان از گوشت جدا کند زندهمردان را
بنويسد و رونويسی و روخوانی بخواهد
درهمشکستهگان را
پارهپاره جگر را
سوختهلاشه تن را
لبدوخته سرخمناکرده مرد را
نيمهشبانی تاريک در خاک نهاندارد
جارچی فرياد کشد در برزن
"خوش بخوابيد گوسپندان
نهتپيد دلی در سينه
دژخيم را نباشد هيچ گناه!"
پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه ی برگ ها
آهوان بر آوردند؛
یا در خطوط کوهپایه ای
رمه ای
که شبانش در کج و کوج ابر و ستیغ کوه
نهان است؛
یا به سیری و سادگی
در جنگل پرنگار مه آلود
گوزنی را گرسنه
که ماغ می کشد.
تو خطوط شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهک زنده
دود و دروغ و درد را. -
که خاموشی
تقوای ما نیست.
the moon | August 6, 2006 10:38 PM
سکوت آب
می توان خشکی باشد و فریاد عطش؛
سکوت گندم
می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط؛
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است -
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:
غریو را
تصور کن!
عصر مرا
در منحنی تازیانه به نیشخط رنج؛
همسایه ی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمت ما را
که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
- آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!
the moon | August 6, 2006 10:40 PM