July 19, 2006
دیری
لبریز بود
باری
سرریز شد
درد پوسته را درهم پیچید
پوستهیِ چروکیده ترک برداشت
پارهپاره شد
آن چنان در تهی خالی شد
که هيچاش در بهدوشکشیدنِ آوا نماند
بیهیچ صدایی، درخلایی هولناک
درد پراکنده شد
سکوت بماند
سکون خراشیده شد
پارهپوستهیِِ چروکیده
در زیر آفتاب کوچک و کوچکتر شد
پاشنه ی نازکِ آشیل را نازکایی پوشاند
گیسوانِ نیرو بر باغچه ریخت
جگر لقمهلقمه کنده شد
درد پراکنده شد
فریاد بمرد
درد همچنان بماند
پوسته بخشکید
پاشنه پوست ببست
موها و جگر
از نو برویید
درد بماند
جان بسفت
نمی دانی چه قدر دلواپس تو و پنجره ام
وقتی که خورشيد از پيله ی آسمان به در می آيد.
پنجره ام بايد ياد بگيرد
با چه كساني به لهجه ی ديوار حرف بزند
و چه وقت خورشيد عقيم را سرزنش كند
نمی دانم به كدام پرنده معتقدی
ولي تو را به جان هر چه چكاوک
پر آواز پروانه را نبند
هيچ كس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد
تو ديگر چرا؟
تو كه از سلاله ی تابستانی
و با تمام رنگين كمان ها نسبت داری...
[ ... ] | [July 19, 2006 3:52 PM ]
برو بچسب به ضریح امام و التماس کن که دست آریا به وجود مبارکت نرسه. اونوفت من میدونم و .... چه گیری کردیم ما از دست شما مومنون ناتمام ایمان آورده!. کجا بودي اين همه مدت؟
[
آریا ] | [July 20, 2006 2:39 PM ]
درد های من نگفتنی ست.
دردهای من نهفتنی ست...
[
ری را ] | [July 21, 2006 4:32 AM ]
نخل من اي واحهي من !
در پناه شما چشمهسار خنکي هست
که خاطرهاش
عريانام ميکند...
[
The moon ] | [July 21, 2006 1:27 PM ]
و درد
- اين همدم هميشگي تنهائي من -
با من بماند
تا آن زمان
که ترک کردمش
...
[
صفر ترديد ] | [July 22, 2006 8:07 PM ]
انديشمند ، درود
ماه هاست كه در تارنماي تو گذرمي كنم و خسته گي در زير سايه ات از تن بيرون .
سپاس از احساس اي كه در اين تن خسته مي نشاني .
[
بي رنگ ] | [July 24, 2006 8:32 PM ]
من که هر چه نگاه میکنم نمیفهمم کجای این تونل وحشت می شود خستگی از تن بیرون کرد!!!!!!!! و با این اشعار ترسناک چگونه میشود احساس خوبی را در تن خسته نشاند!!!!!!!! آدم را یاد قسمت برزخ فانتالزیو میندازد. خدا شفایت بدهد بیرنگ جان.
[ manifest ] | [July 25, 2006 6:19 PM ]
تو بگذار به حساب بادنجان دور قاب چيني بائوبا جان. زياد توجه نکن عزيز دل برادر!!!! از اين دست آدمها همه جا پيدا مي شوند. حتي در سراي مجازي!!!!
[ manifest ] | [July 25, 2006 6:22 PM ]
ساقیا پیمانه پر کن
نمی دانی چه قدر دلواپس تو و پنجره ام
[ ... ] | [July 19, 2006 3:52 PM ]وقتی که خورشيد از پيله ی آسمان به در می آيد.
پنجره ام بايد ياد بگيرد
با چه كساني به لهجه ی ديوار حرف بزند
و چه وقت خورشيد عقيم را سرزنش كند
نمی دانم به كدام پرنده معتقدی
ولي تو را به جان هر چه چكاوک
پر آواز پروانه را نبند
هيچ كس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد
تو ديگر چرا؟
تو كه از سلاله ی تابستانی
و با تمام رنگين كمان ها نسبت داری...
برو بچسب به ضریح امام و التماس کن که دست آریا به وجود مبارکت نرسه. اونوفت من میدونم و .... چه گیری کردیم ما از دست شما مومنون ناتمام ایمان آورده!. کجا بودي اين همه مدت؟
[ آریا ] | [July 20, 2006 2:39 PM ]درد های من نگفتنی ست.
[ ری را ] | [July 21, 2006 4:32 AM ]دردهای من نهفتنی ست...
نخل من اي واحهي من !
[ The moon ] | [July 21, 2006 1:27 PM ]در پناه شما چشمهسار خنکي هست
که خاطرهاش
عريانام ميکند...
و درد
[ صفر ترديد ] | [July 22, 2006 8:07 PM ]- اين همدم هميشگي تنهائي من -
با من بماند
تا آن زمان
که ترک کردمش
...
انديشمند ، درود
[ بي رنگ ] | [July 24, 2006 8:32 PM ]ماه هاست كه در تارنماي تو گذرمي كنم و خسته گي در زير سايه ات از تن بيرون .
سپاس از احساس اي كه در اين تن خسته مي نشاني .
من که هر چه نگاه میکنم نمیفهمم کجای این تونل وحشت می شود خستگی از تن بیرون کرد!!!!!!!! و با این اشعار ترسناک چگونه میشود احساس خوبی را در تن خسته نشاند!!!!!!!! آدم را یاد قسمت برزخ فانتالزیو میندازد. خدا شفایت بدهد بیرنگ جان.
[ manifest ] | [July 25, 2006 6:19 PM ]تو بگذار به حساب بادنجان دور قاب چيني بائوبا جان. زياد توجه نکن عزيز دل برادر!!!! از اين دست آدمها همه جا پيدا مي شوند. حتي در سراي مجازي!!!!
[ manifest ] | [July 25, 2006 6:22 PM ]ساقیا پیمانه پر کن