May 9, 2006
باغ ِ سکوت
تارنما چونان دشتی است که هر آن در هر گوشهاش درختی، بوتهای، گلی، سبزينهای يا خاری و ماری و عقربی از درون خاک سر میکشد. چندگاهی بود که چند کودکِ بازيگوش شبانهروز زنگی و دفی بر يک دست و جاری و بوقی در دگر دست گرفته بودند و هر آن مردم را ندا میدادند که چه نشستهايد که خاک دگربار ميزبان نورستهای است! و آنگاه همچوچوپان دروغگو به شتاب مردمان در دشت میخنديدند.
تارها و تارتَنَک را هزاران سپاس که چند روزی است زنگ و دف و جار و بوق و کرنا از دستِ ايشان بگرفته است. اينک دشت در سکوت شکافتن خاک و باليدن سبزينهها و دگر نورسيدهگان را به تماشا نشسته است.
وه که باغ ِ سکوت بیهياهویِ آوازخوانانِ بدآوا، چه آرام به شکوفه مینشيند!
Baoba | 8:00 PM
Comments: باغ ِ سکوت