آتش
شعلهها بلند و رقصان
سرخ و بیتاب و سوزان
مردمان شادیکنان
پاها شتابان بر آتش
روی گلگون از شرارههایِ سرخ
در دل فروزههای اميد
خندان و پایکوبان
شعلهها گلگون
آسمان در شب نيلگون
برآن اما
رنگين کمانی از نور و رنگ
آتش، آتش، باز هم آتش
پسرک جامهی سرخیاش بر تن
دفاش چرخان و پر آهنگ
روی سياه و دل سپيد
میخرامد و میخواند چند
شاد باشيد ای مردم دلتنگ
فيروز آمده است شوخ و شنگ
نوروز میرسد رنگارنگ
آتش میجهد هر سو سرخ ِ سرخ
در آسمان شراری هفت رنگ
میخروشد قلبِ زمين پر شور
میشکفد باز گل از سنگ
میدمد بر چهرهها لبخند
شاد باشيد ای مردم ِ دلتنگ
سرما بشکست در جنگ
نوروز آید با هزاران رنگ
آتش مینشيند بر سرما
اندوه میماند بر قفا
سال نو آيد شوخ و شنگ
رقصد ماهی ِ قرمز ِ تنها
در بلورينتُنگی تنگِ تنگ
اندوه گردد خاکستر ِ سرد
آتش میخرامد هر سو
بردر و ديوار شهر
سايهها میگريزند از کنار
مردمان میجهند رقصکنان
آتش مینشيند گرم ِ گرم
بر همه دلهایِ تنگِ تنگ
شاد و خندان، آواز خوانان
زردی من از تو
با همه کيسههای زر
سرخی ِ تو از من
با همه خونهایِِ ریخته به بر
هرچند که بيابان آنچنان گسترده شد که دگر بوتهیِ خاری نمانده است و اينک تنها روزنامههایِ ناخوانده با نفت آتش بهپا میکنند؛ هر چند که قاشقزنی از ياد رفتهاست و هرچه بر کاسه قاشق برزنی، دستی از روزن برون نيايد که مشتی آجيل مشکلگشا برای گشودن گرهیِ کارها در کاسه ريزد؛ هرچند که دگر نتوان در کنج کوچه در پی ِ خبری خوش به گوش ايستاد و تنها بايد فالگوش سرنوشت بمبهایِ ناداشتهامان بنشينيم و توپِ بیباروتامان را با خرج سخن خالی پرکنيم و آنگاه از صدای مهيب انفجار، خود بيش از دشمن ِ فرضی بترسيم؛ هرچند که سرخی را نيز کمکم از تن گلهای سرخ و ياد من و تو میبرند؛ هرچند که پرسهای برای رفتهگان نمانده است که در شادمانیامان سرک بکشند و پيکر ِ مردهگانامان در گورهایِ چندطبقه با انفجار نارنجک و اکليلسرنج میلرزد و مغز زندهگان از بسياری شعارهای توخالی و تناشان از کوبيدن مشتهای خالیتر، بيشتر از انفجارها میلرزد؛ هرچند که پار به از امسال و امسال هم به يقين به از دگر سال؛ اما چهارشنبهسوری بر من و تو و ما و آن پسرکِ دايرهزنِ سرگذر فرخنده باد.