March 11, 2006
روزشمار
روزگاری مردی بود
که توانِ"نه" گفتن داشت
روزگاری مردی بود
که سرش خميده نبود
مردی که هرگز نرفت
به پابوس زر و زور
بلندبالا نبود
رستم ِ پيلتن نبود
اما هرچه بود، مرد بود و مرد ماند
روزشمار شش
ساعتشمار صد و چهل و چهار
به رهايی سايهای کمرنگ و باريک
از مردی که مرد ماند
صد و چهل و چهار بار بايد جنبيدن
عقربکِ کوچکِ اين ساعتِ ديواری
تا برون شود از پس ميلههایِِ سردِ آهنی
سايهای کمرنگ و خاکستری
که روزگاری نور تاباند
بر تاريکخانهیِ اشباح
شش روز و شش شب
صد و چهل و چهار ساعت
به رهايی پارههایِ استخوان
از بندهای ِگران
بشمار شش بار
از پس ِ ديوارهایِ بلند
از قلعهیِ اکوانِ ديو
دژ ِ اجسام ِ سختِ در فضا سرگردان
سايهای نازک و راست
از دام خواهد رست
Baoba |11:35 AM
Comments: روزشمار