آیا؟
ای خفتهگان در شولایِ شب
آيا اميدی به بيداریتان هست؟
ای ماهيانِ مانده در ژرفایِ درياچهیِ يخ
آيا اميدی به تابش ِ پرتویِ آفتابتان هست؟
ای شاخهسار ِ برهنه و لخت
آيا اميدی به جوانه و برگ و شکوفهات هست؟
ای سنجابهایِ خفته در سوراخ
ای لاکپشتانِ پيچيده در خوابِ زمستانه
آيا اميدی به بهارتان هست؟
ای قلهیِ بلند ِ پنهان در پوشش ِ برف
آيا اميدی به جوشش ِ چشمهسارت هست؟
ای مردمانِ خميدهکمر و تيرهروز
آيا اميدی به سر برافراشتنتان هست؟
آيا در تمامی اين خاک زندهبودی هست؟
آیا فردا را کورسویی به روشنا هست؟
پاسخ میرسد از هر سو:
شب ماناست
خواب ابدیست
يخ از کران تا کران گستردهست
درختان و گياهان مردهاند
مه پابرجاست
خورشيد سرد شدهست
چشمه خشکيدهست
زمستان جاودانهست
سرفرازی فسانه بود
تيرهگی پايندهست
خون در رگها دلمه بستهست
مردهگی بر زندهگی چيره شدهست
هوا از زهر ِ بیتفاوتی آکندهست
نوميدی در شب پراکندهست
نوزادِ فردا، ديریست که مردهست