راز بنفشه
شب شکست
کلاغ پر ريخت
آواز ِ سيرسيرک
در زير بار ِ درد گمشد
ماه پارهابری بر سر کشيد
مهتاب مُرد
و من
در غروبِ ماتِ چشمانات
چو آسمانِ خونيندل
رنگ باختم
و آدمکِ برفی بیدل
در گرمایِ بیرمق ِ شبِ سپنتا
بیشيون و خاموش
ذرهذره چکيد و آب شد
چندپاره زغال
شال و کلاهی نيمدار و رنگباخته
و زردکِ پوسيدهای
برجای بماند
باغبانِ پير
خميده بر جعبهای چوبين
بهعادتِ ديرين
بوتهی بنفشهای
بر خاکِ خيس نشاند
بنفشه گرچه سر افراشت
اما گردنِ نازکاش خميد
خونآبهیِ آدمکِ برفی
دلاش خونکرد
قطره قطره ژاله شد
از رخاش چکيد


