سپیدینه
وهومن ِ نيکانديش برفها را کنار زد و دانه را در دل ِ گرم ِ زمين کاشت. بوته جوانه زد و بهرنگِ وهومن به گل نشست. وهومن کولهبار بسته بود اما چهره بگشاد و عطر و بویِ هورمزد بر نازکتن ِ گلبرگها بنشاند. زمين از هديهیِ وهومن، سراسر عطرآگين شد و آسمان گلبرگهایِ سپيد را با نقل ِ برف پوشاند.
دفتر روزگار بسیار ورق خورد و دوازدههزار و پنجاه بار خورشيد نرمنرمک بر زمين سرک کشيد و طلا پاشيد. وهومن سه دهبرگ و سه تکبرگ دفتر گشود و نازک درختچهی دردانه را در آغوش ِ سپيدارجامهاش به هزارناز نشاند.
وهومن هربار که بلورههایِ يخزدهیِ ژاله را از تن ِ بوته تکاند، باز از ياد ببرد که بر سپيدترين بگويد رمز و راز ِ اين همه درد را. بگوید سپیدگل را تراشهای بلورين از يخ در سينه نهان است که دل و گلو و جگر و روح و جانِ نازک را هماره بخراشد.
فراموش کرد بگويد که سپيد و عطرآگين بودن و سپيدماندن را نتوان جز با تراشهای بلورين در دل جاودانه کرد. فراموش کرد بگويد نازکدردانهاش را که گر به گرمایِ مستی تراشه آب شود، آنچه برجای ماند از دردانه؛ هرگز سپيد و نيالوده نخواهد بود.
بگويد که تنها میتوان سپيدگلِ ِ وهومن بود اگر دردی جانکاه، هر آن دل و سينه سخت بخراشد؛ جگر هردم به خون بنشيند؛ و سياهی ِ بیزارکننده در رويارويی با سپيد رخ بنمايد.
و وهومن، هربار بهگاهِ رفتن، تراشهای بزرگتر و تيزتر از پار، در سينهیِ سپيددردانهاش بنشانَد.
و سپيدگل را دردی جانکاه از درونِ سينه، که میپيچد بر پشت، به زانو درآورده است و همه گلبرگهای نازک بر تن ِ باغچه میبارد نرمنرم که در ميان نقل ِ برف گممیشوند آرام آرام.


