زمزمهای در شهر
زوزهیِ باد
آميخته با گردی از برف
گویی يکی از بالای بام
يا پشتِ ابری تيره
فوت میکند گرد ِ سپيد
دانه دانه
محو و گم
گرد ِ مرده پاشيدهاند بر شهر
بر مردمانِِ گيج و بیخود از خود
بهر ِ تفسير يا معنابخشيدن
بر همهمهیِ دودآلوده و نامفهوم خيابان
نيست حتی
آواز ِ گنجشکِ سرمازدهای
آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای!
يکی هست که فرياد يخزدهام را پاسخ دهد؟
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان!
ای خيل ِ مردهگان،
ای آدمکهایِ کوکی،
گرد مرده را از تن بتکانيد
فريادی برکشيد
نالهای سرکنيد
اشک ريختن سودی نبخشد
اشکها بر گونه يخ میزنند
آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای!
يکی هست که فرياد يخزدهام را پاسخ دهد؟
پژواکی هم بازنيامد
کنگرههایِ کژومژ ِ ديوارها
و سوراخهایِ موش ِ درونِ درزها
فريادهایِِ مرا بلعيدند
بر شهر گرد ِ مرده پاشيدهاند
بر مردهگان کوک بستهاند
زمزمهای نامفهوم از جنگ و کشتار
در هوایِ مسموم ِ شهر پيچيده است
اما
ویرانهنشینان را
هیچ باک نباشد از ویرانهگی
آوخ!
کسی از مرگ بيمناک نيست
مردهگان را کشتن؟
کار دلقکان است
بر شهر ِ مردهگان
بر آدمکهایِ جنبان
بر مترسکهایِ پوشالريخته
گرد ِ مرده پاشيدهاند
آوخ!
مردهگان را
هراسی از مردن نيست