صورتکی بر شيشه
بر بخار شيشه با سرانگشت
صورتکی کشيدم ساده و بیپيرايه
کمانِ لبان رو به آسمان
صورتکام خندان شد
بخار شيشه شُره کرد آرام
لغزيد از کنارههایِ چشم
گوشههایِ لب را به پايين کشيد با خود
هيهات!
صورتک نيز چو نقاش
خنده از ياد ببرد و گريان شد


