January 30, 2006
صورتکی بر شيشه
بر بخار شيشه با سرانگشت
صورتکی کشيدم ساده و بیپيرايه
کمانِ لبان رو به آسمان
صورتکام خندان شد
بخار شيشه شُره کرد آرام
لغزيد از کنارههایِ چشم
گوشههایِ لب را به پايين کشيد با خود
هيهات!
صورتک نيز چو نقاش
خنده از ياد ببرد و گريان شد
Baoba |12:20 PM
Comments: صورتکی بر شيشه