زنگار
دلام گرفته است
آسمان هم، سخت گرفتار ابرست
دو روز است که میبارد و میبارد
سيلابی خروشان، بر کفِ خيابان
میرقصد و میخندد
موشها، از جویهای پُرزباله گريختهاند
و يکی، آواز ِجفتخواهی ِ گربههایِ نرمست را
همراه با گِلولای و لجن
از تن ِ جوی و دفتر ِ کوچه
شسته است
دلام چو آسمان نيست
در پس ِ همه لايههایِ ابر
خورشيد، جام ِ زرين در دست
بهانتظارست
ديرترک يا زودترک
خواهد آمد با سکههایِ زر
اما بر دلِ ِمن
شبی مانا چو ديو ِ سياه
سيهچادر گسترده است
باران میبارد و میبارد
ابرها، به جایی دگر خواهند رفت
سياهی اما
همراه با چرکابهیِ زخم
بر دلام، میماند


