خواب
در خواب ديدم که با لباس و دستکش و سرپوش واردِ اتاق ِ تميز شدم و تو در زير آن چادرِ شيشهای آرميده بودی. رنگ به چهره نداشتی اما لبخندی بر ياس ِ چهرهات گسترده بود. يک آن، دردی همه وجودت را لرزاند و چشم گشودی. مرا که ديدی، درد نهفتی و سلامی زمزمه کردی.
گفتی: رفتن هنگامی مطرح است که بودنی هم درکار باشد. من هميشه بودهام و لحظهلحظه را زندهگی کردهام، پس از رفتن افسوسیام نيست.
چيزی در بيرون اتاق افتاد و خوابام سخت آشفته شد. پردهای از مه، خوابِ آشفتهام را تيره و تار کرد. در راهرو بودم. چند سبزپوش و سفيدپوش گريه میکردند. میدانی؟ تو تنها بيماری بودی که سفيدپوشان هم برایش اشک میریختند! اما هنوز زنده بودی!
ديگر سفيد و سبزپوشان در کنج راهرو گريه نمیکردند و تو بیهوش بودی. يک روز و دو روز و سه روز و يک هفته و يک ماه و...
دستی در اتاق سبز از درونِ سپيدارسينهای چيزهايی بيرون کشيد.
ديگر در اتاق تميز کسی نبود اما در چند اتاق ديگر کسانی بودند که تو بودند و تو نبودند.
هنوز در چند اتاق در ناکجايی دور کسانی هستند که بوی تو را دارند و آواز زندهگی میخوانند.
و من کسی را در خواب گم کردم.
و من به گريستن در خواب خو کردهام.
و شب به گريههای خاموش ِ سايهیِ خفتهای خو کرده است
باز خواب میبينم که در اتاق تميز خفتهای. چادر اکسيژن گل داده است و همهديوارها، کف و سقف پوشيده است از گلهایِ طلايی ِ يخ.