آهی
بخار ِ يخزده بر پنجره
شانههایِ فروافتادهیِ کاجها
برفابههایِ سياه از پاپوشهایِ آلوده
آهی از واژههایِ نابگفته
که يخمیبندد در هوا
لاشهیِ يخزدهیِ گنجشکی در جوی
که اشتهایِ گربه را نيز
برنمیانگيزد
و کودکانِ دستفروش
که با دستهایِ ترکترک
و تنپوشهایِ هزاروصله
مرگِ عاطفه را
جار میزنند در گذرگاهِ شتاب
کودکِ باغچه در گاهوارهیِ برف
آرام خفته است
خواباش پر است از
دشتِ رنگينکمان:
سبز و زرد و صورتی
هياهویِ گنجشکانِ مست
انفجار ِ سبز ِ رویش
بارش ِ شکوفههایِ رقصان
قاصدکهایِ نازکپر ِ سپيد
از مژدهیِِ سبز ِ بهاران


