بودن يا نبودن؟
بودن يا نبودن؟
پرسش اين نيست
هرگز هم نبوده است
فلسفه هم اين نيست
چرا که فلسفه واژهای گنگ است
که مردانِ عاشقپيشه
از آن تفنگی سازند
بهر شکار آهوان خوشخرام
وابسته به جوهر ذات نيست
که ذاتِ مردمان
انباشتهبدرهایست
از تکرار دلتنگیها
که آن را بپوشاندهاند بههزار ترفند
با صورتکهایِِ خندان يا متفکر
به جوهر قلم و آن پر ِ بلندِ مرغکِ مرده
نيز بستهگیاش نيست
که در اين روزگاران
تقهای بر کليد
نانوشتهها را مینگارد
بر تار ِ تنيدهیِِ عنکبوت
دنبالهروی نيز نکند از
طبع روان و جاریِ واژهها
يا چينهدانِ کوچکِ پرندهیِ نگارنده
بودن يا نبودن
در اين روزگاران
بسته به پهنایِ باند است
که مردمانی چابکدست
برایِ گذر از هزار ديوار
بربادش میدهند
بیهيچ انديشه يا افسوس!


