دخترکِ ِ روياها
دخترکِ بهانهجویِ روياهایِ من
تلخیات را دوست میدارم
گريزی نيست
میدانم
همچنان، اسير خواهی ماند
در برجکِ هزارپلهیِِ چراها
پاسخی نيست مرا
خويشتن را نيز
از ياد بردهام
مَرکبی نيست مرا
جوهری چکيده است
بر پایِ اسبِ سفيد نقاشیام
دلخستهگیِ را
دلمردهگی را
بر اين بشکستهمرد
ببخش
دخترکِ اثيریِ روياهایِ من
پریزادهیِ فام ِ آبی ِ نور و خنکایِ زلال ِآب
بردار آن گيسوی آويخته از پنجره را
کين دلداده
دل آن ندارد که به ريسمانِ رويا بياويزد
شرم باد بر آن مردی
که بر گيسوان مواج ِ دخترکی
ره به اوج بسپارد
دخترکِ ترچهرهیِ روياهایِ من
میدانم، میدانم
بلورههای اشکات
از پيچيدهکلافِ سردرگم ِ روزهایَم
شکل میگيرد
دخترکِ جام بهدستِِِ راهِ شيری
يک امشب
چو قويی سپيد و سرمست
در تلاطم ِ خروشاندريای دل ِ تابيده بهدرد
پيچيده در حرير مهتاب
بر زنگار ِ اين کژآيينهی هوشياری
شرابِ ناب بپاشُ
مستانه برقص
فردايی نيست ما را
دخترکِ نقرهفام ِروياهایِ من
دردانهيِ الاههیِ آب و خدایِ نور
با نوازشی از نازکدستانِ سپيدت
برهنهشاخهسار بوتههایِ زمستان را
ميهمان کن برغنچههای ِ يخ
تا عطرآگين شود همه نسيم ِ شب
میرسد روز
دلسنگتر از صخرههايِ سخت
بیهيچ سخن
ستارهگان و ماه را
از آسمان
و دخترکِ روياها را
از خيال ِمن
میربايد ديووش
فردايی نيست ما را