رستاخیز
وارونه روزگاریست بس غريب
شايد هم همان رستاخيز
سوسک و خرچنگ و عنکبوت
کنه و کک، مار و کژدم
چسبيدهاند بر صندلیهایِ نرم و بلند
و به نرمی
همه دست و پای
چنگال و شاخک
فروبردهاند در چرم و مخمل
شير و ببر و پلنگ
پوسيدهاند در قفسهایِ تنگ
گرسنه و تشنه
با تنی پر ز زخمهایِ تازيانه
با استخوانهایِ بشکسته
با دهانی پرخون
با دلی خونين
ديریست پرستو و چلچله
کوچيدهاند ازين دشتِ سياه
از ميهمانی ِ اشباح
از قفسهایِ آهنين
از تازيانههایِ پولادين
وارونه روزگاریست آری
شب و روز در هر گوشه
به کمين نشسته لاشخور و کفتار
و موشهایِ چاق
از جویهایِ لبالب از لاشه
بُرون شدهاند بیترس و بيم
هان بههوش!
در هر خلوت يا جمع
موشیست در پس ديوار
در نهانخانهیِ چاه هم
کسی هست به گوش
وارونه روزگاریست هيهات!
حشرات، چسبيده بر تختِ زر
میبينند خوابِ شبکلاهِ نور
مردان لهيده در بندی نمور
میپوسند با دلی پرشور
چرکابه میچکد از تنهایِ آفتاب ناديده
از صورتهایِ بیخون و رنگپريده
لاشخور و کفتار
همراه با موشهایِ کور
میخرامند در گذرگاه تاريک
شهر، شهر ِاشباح
شهر، شهر ِدرد
شهر، شهر ِ رسوايی
سوسکی در شبکلاهِ نور
بیگمان، رستاخيز شد
وه!
چرا برنمیخيزند اين خيل ِ مردهگان؟