بشکستهها
دلام که شکست
رفتگر ِ پير، نالان، اسیر ِ بستر بود
آبگينهها با خشکبرگها
بر کفِ کوچه پراکنده بماند
کودکی بگذشت
درخشش ِ آبگينه مسخاش کرد
خم شد و چهره در هزارپاره بديد
دستی دراز شد تا چهره از برگ بردارد
دستی بُريد و بشکستهدلی
باز بشکست و بشکستهتر شد
چشمی تر شد
قطرهخونی بر شکستهدلام چکيد
خونیندلام، خونينتر شد.
وین هرباره شکستن را
نباشد هیچ پایان
هر خردهآبگينهیِ دل
بشکند باز هزاران بار
در نازکدستانِ پاکِ کودکانِ
در بلورينهخيال ِ خاممردان
در رنگينرويایِ نودختران
در هر ريزش ِمهتاب
در هر خروش ِآسمان
در هر زبانهیِ آتش ِگلگونِ افق
در هر رنگارنگِ کرانه پس از باران
در هر آه و در هر افسوس
در هر لغزش شورآبه بر پريدهگونهها
در هر بغض ِفروخوده
در هر خميدنِ گردن
در هر ناتواناوفتادن بر شکستهزانوان
در هر کوبش ِ کوبه بر بستهدر
در هر نوميدی و يأس
در پس ِ هر اميد و آرزو
در هر بار رفتن ِ بیبازگشت


