بیآشيان
تنگ و کوچک بود آسمان
برایِِ پرندهیِ کوچک
زمين هم
چيزی نبود جز خاکی دلگير
سبز ِدودبگرفتهیِ شاخهها هم
وسوسهای نبود برایِ آسودن
پرنده را در دل
نه هوس ِپرواز
نه حسرتِ قرار
نه تمنایِ دانه و آب
آسمان، گرچه دور
آسمان، گرچه آبی
آسمان، گرچه بستر ِ رنگينکمان
آسمان، گرچه بیکران
اما چه کوچک بود!
زمين، گرچه پر درخت
زمین، گرچه رنگرنگ
زمين، گرچه بستر ِ هزاران رود
زمين، گرچه دفينهیِ آتش
زمین، گرچه نهانگهِ هزاران آتشفشان
زمين، گرچه خلوتگهِ مردمانِ بینشان
زمين، گرچه در تبوتابی خموش و نهان
اما، چه لخت و تهی
چه دلگير و سرد بود!
همه دنيایِ پرنده
دستانِ گرمی بر لبِ پنجره
پُر از ريزههایِ ستاره و مهر
پُر رمز و راز و مستیبخش
دستانِ سپيدی با بویِ باران
و آرامش ِهمه دنيا و کهکشان