گویچههای ِ هندوانه
يک باغچهیِ کوچک و گلهای بنفش ِ ختمی
بوتههایِ هندوانه با گویچههایِ سبز
چند درختِ خرمالو
يک درختِ سيب
درختان کوتاهِ آلبالو
با چتری از شکوفههایِ سپيد
دو درختچهیِ گل ِ يخ
چند پيچ ِعطرآگين ياس
يک حوض و چندماهی ِچرخان
و گربهای که هماره بر لبِ حوض
نقش ِ ماهی بر پنجه در خيال میکشيد
يک تاب و يک سرسره
صندلیهایِ لهستانی در ايوان
کودکانی که که جز دويدن نمیدانستند
و توپچههایِ هندوانه سبز ِ سبز
که پرتاب میشد به اين سوی و آن سوی
و بویِ خوش ِ کودکی
و شبها که پر میشد از پدر
وغزل ِحافظ و رباعی ِخيام
"بنشين بر لبِ جوی و گذر ِعمر ببين
کين اشارت ز جهان گذران ما را بس"
شايد بتوان باز باغچهای يافت سبز و تازه
که در آن درختانِ سيب و آلبالو
به شکوفه بنشينند هر بهار
و بوتههایِ ياس و شاهپسند
رنگ و عطر بر آن پاشند
اما
آوایِ پدر در شبِ باغچه نهخواهد پيچيد
گویچههایِ هندوانه بزرگ خواهند شد
و کودکانِ سبکبال ِ آن روزها
چهره به گرد ِ سالها پوشاندهاند
وای که چراغانِ درختانِ خرمالو
دگر نارنجی و سرخ نيست
وان باغچه و حوض و حياط و کودکی
در پس ِ خاطرهها ماندهاند