نایافته و ناشناخته
در دورستِ روزها و سالها
پیری آيينهای داد به دستام
گفتا: نيک بنگر
همه ريزهها ببين
وانگه
چشم بربند
شکلکِ درون آيينه
وابسته است به نور و فام
گر آيينه از نور دوراوفتد
و در سياهی بنشيند
دگر کسی درونِِ آيينه نماند باز
آنچه در آيينه نيست، بجوی و ببين و دریاب
روزگار ِ درازیست که من
سر در درونِ خويش فروبردهام
از پس ِ پلکهایِ بسته بهدور از همه فامها
کاويدهام و جستهام و نيافتهام هيچ
که ديدنی باشد و خواستنی
بتوان بر آن باليد
يا از آن بتوان گريخت
در برون
هياهویِ روزمرهگی و روزمرگیهایِ مردمان
واژههايی شناور در هوا
چهرههايی با رنگهایِ ماسيده
صورتکهایِ تکرارشونده
و لبخندهایِ نقاشی
مسخره و مات و مصنوعی
و اشکهايی
که ره به مرهم ِسينه نبردهاند هرگز
و من
در اين هزارتویِ پيچاپيچ
سرگشته و گمگشته
تلوخوران و گنگ و گيج
در پی آنام که در آيينه نبودهاست هرگز
هرچند که اين کاووش بیپايان
شکلکِ درونِ آيينه را نيز فرسوده است
و خاکستر سردی
بر نقش ِ درون ِآيينه بنشانده است
و درون
روز بهروز
تهیتر و بیآرزوتر از دیروز
افسوس که نگفت با من آن پیر
پايانِ جستن را
کدامين نشانه بايد بود
و روزنِ گريز از نايافتهها
در کدامين اميد بنهفته است
بايد جست و کاويد و فرسود
تا از بند ِ شکلکِ درون آيينه رست
بايد در گوشهای تاريک و نايافته
آن راز ِ سر بهمهر را يافت
بايد خنجری برداشت
و همه بندها را بريد
بايد گسست و از نو بست
بندی به نازکی ِ يک خيال
بندی به شادابی ِ يک نوبرگ
بندی به زلال ِ باران
بندی به سپيدی ِ برف
بندی بیهيچ وابستهگی
بندی رها در باد