پژواکِ کوبه
دی، آوايی آرام از دلی بگرفته
از ورایِ تارهایِ تيره و خاکستری
خوابِ عنکبوتها را آشفت:
"نيستی و بودنات را هيچ خواهش نيست"
آری، آری
با بستهیِ پنجرهها
و بکشيدهکلونِ زنگزدهیِ درها
و نبودن کسی در پس ِديوارها
کوبههايی که بر در خورد بیانجام
يا نامههايی که فروافتد از فراز ِ بام
و درز ِنردهها و کوتاهِ ديوارها
بر خاک و برگِ خيس ِ حياط
هيچ پاسخي بازنخواهدآمد
کز تهی، تنها پژواکِ کوبه بازمیآيد
از پس ِ ديوارها
تنها خاطرهیِ ناله میآيد
گفته بودم که اين سرایِ وابگذاشته
ديری است خو کرده است به تهیبودنِ خويش
و تنهايی ِتارهایِ عنکبوت هم
به پرواز شب پرهای راهگمکرده
نمیشکند
ديري است که خزهها
از ديوارهیِ حوضکِ بیماهی و مهتاب
تا ديوارهای ايوان
گسترده است
و ديري است که
سوزنیهایِ سبز ِ درختانِِ کهن ِ کاج
تن خاک را مي خراشند
تنها نشان روح در اين متروکه
آواز باران است، باران
وای که در اين متروکه
کس به باران مومن نيست
چرا که کرمهایِ خاک را نيز
سال ها پيش، سياهکلاغ ِ گرسنهای
بلعيده است
در اين متروکهیِ بینشان
ديری است که پوسيدهگی و مرگ
در رگوپی ِ ديوارها
و تن ِ ترد ِ چوبينهها
ريشه دوانده است
آری
در شهر خاموش و متروکِ فراموشیها
کس به باران، مومن نيست
برای کسی که گهگاه با تلنگری بر کوبهیِ در، خوابِ سوزنیهایِ زرد ِريخته بر خاکِ باغچه را، چو نسیمی خنک از باغ ِ خزان، آشفته میدارد.