بر بال ِ سیمرغ
در ميان هياهویِ پرواز
وز پشتِ چشمانِ مرکبِِ پرندهای غريب
سيمرغی از سیصد مرغ
روشناییهای دور و کوچک و خوشفام
هر بار بر ديوارههای نازکِ درونِ سينه
نقشی يگانه میکشد از شهر ِ من
از سرزمين ِ يادها و افسانههایِِ کودکی
گاه به هنگام ِ پريدن بیتاب
دلی سخت بگرفته از گسستن
بی اميدی به بازگشتی دگربار
گاه به هنگام بازگشت بیتاب
دلی بس پردرد از رفتهها
ريزش ِ احساسی مبهم و گنگ
بر سرسرهای ناپيدا
از بلندایِ آبی ِ رفتن
از سپيدی و شوق ِبازآمدن
از پس ِ چشمان ِ مرکبِِِ پرندهیِ سپيد
مینشيند يک نقش در چشم ِ دل
اما
اين سوی و آن سویاش
دگرگون و بس شگفت
يکی به رنگينکمانی روشن
با دلی ز خاکستر
يکی به نوار ِ گستردهیِ خاکستری و سياه
ممتد و پيوسته تا همه فرداها
با دلی فروزان به آتش
روشناییهایِ دور و کوچکِ سرزمين ِ روياها
بر من بگوی تنها همين يک بار
چیست راز ِاين دو نقش
چيست رمز ِاين دلفروريختنها؟