باغ اندیشه
$مزيدی --»»
$یک پزشک --»»
$بامدادی --»»
$نیک اهنگ --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$عصیان --»»
$توكا --»»
$تا دانه! --»»
$ديده‌بان كوهستان
$پيكوفسكی
$ديده‌بان محيط زيست
$چای داغ
$بائوبا
$جمهور
$ف.م.سخن
$نارنجی
$زنِ روزهای ابری
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$ققنوس
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$گوش‌زد
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

November 8, 2005

ببار ای باران

باران، تند و پرهياهو و يک‌نفس
به کار شستن شهر است
باران، زلال و پرتپش
آهنگِ ريزش را فرياد می‌کند
و سنگ‌فرش‌هایِ آجری
با چشمانِ تر و تن ِ خيس
در باران نو می‌شوند

و من دفتر اندوه را
برگ به برگ می‌کنم
و بر زمين می‌اندازم
تا جوی‌بار جوشان و پرحباب
مست و آوازخوانان
همه خط نوشته‌هایِ رنج را
بشويد و بزدايد
و خط جوهری را نيز
و با زلال باران
نوزادی متولد شود
اندوه‌‌ناشناخته و رنج‌ناديده

ببار ای باران
بر اين خطوط درهم و اين رنج ِ گنگ
ببار ای باران
بر اين يادگارهایِ خاکستری و غباربگرفته
ببار ای باران
بر اين پيکره‌یِ در شولایِ غم پيچيده
ببار ای باران
بر همه روزگار رفته و ناآمده

ببار ای باران
و برکن و بر خاک ريز
همه رنگين کمانِ خشکيده‌یِ برگ را
همه گل‌برگ‌هایِ عطرآگين ياس را
که بر تن بوته‌هایِ خاک‌آلوده
در هوای مسموم ِ حقارت و حسادتِ شهر
شادابی‌اشان فرومرده است
و مرا
به درخشش ِ خيس ِ سنگ‌فرش‌ها
به چکابه‌هایِ سرشاخه‌هایِ روشن
به طراواتِ گل‌برگ‌هایِ تر ِ رها شده بر خاک
و به چشمان ِ خيس پنجره‌هایِ خزان
پيوند زن

ببار ای باران
اکنون و تا فرداها
هرروز و هر شب
بر همه کوی و برزن
بر جوی‌هایِ انباشته به گندابه و موش‌های چاق
بر آن يگانه مرد ِمردان
بر آن تنها بازمانده‌یِ آرش
که جان نهاده در کمانِ همت
و پيکر نزار سپرده به تازيانه‌یِ خشم
و سرخم نکرده حتی به تک‌آهی
و داغ نهاده بر دل سنگِ زندان‌بانان
آن وارثان خونِ مسموم اژدها
وان حارسانِ حريم ِ نبايدها
ببار ای باران

ببار ای باران
بر تنها کسی که به گفتن بسنده نکرد
همان که دهان بگشوده با فرياد
بربسته از خوراک
ببار ای باران
بر خونابه‌یِ خشکيده و کبود ِتازيانه‌ها بر تن‌اش
بر استخوان‌هایِ بشکسته‌اش
بر آن قفل‌ و کلونِ هزار بند ِ اتاقک‌اش
بر آن آزاده مرد تنها
با هزار فرياد ببار

ببار ای باران
بر ديوارهایِ بلند ِ تنهايی و غربت
و بر دل ِ کوچک و تنگِ اين شب‌گذر
و بر اين دستان ِ ناتوان

ببار ای‌باران
بر قله‌های بلند و ناديدنی کوه‌هایِ خيس ِ بنفش‌آبی
بر دشتِ خشکيده و تشنه‌ی جوانی
تا گستره‌یِ ناتمام اين چندساله‌یِ عمر
تا روشنای سپيد و برفی زمستان
يک‌نفس و ناببريده
با کوبشی تند و بی‌امان
هم‌چنان شوريده و مستانه
ببار و ببـــــــــــــــــــــــار
بر بارش‌ات نماز

Baoba |12:52 PM

Comments: ببار ای باران