مستانه
ماه باريکتر از حوصلهیِ تنگِ شب
بر بهتِ سياهِ آسمان بنشسته
ستارهگان چو کودکانِ بازيگوش
شهابها را گرفتهاند بر دوش
مهتاب با هزاران ناز
میلغزد بر سينهريز ِ نقره
در خلوتِ کوچهی خاموش
میريزد خوشههای اقاقی
گل ِ نوشکفته با ترديد
میگشايد جام ِ تردِ آغوش
میتراود شرابی سپيد
از ميانِ تنی نرم و پاک
نسيم میرسد مست و خراب
پياله پر میکند از شرابِ ناب
رهگذر
خموش و خسته و خميده
تن سپرده بر درختِ پير ِ کوچه
نسيم دراز میکند دستی
پياله میريزد بر جانِ مرد
مرد همچنان با چشمانِ بسته
جام مینوشد تا واپسين چکه
در جانِ خستهاش ناگاه
میشکفد بلورهیِ رويا
شرابِ گل به دست نسيم
میآميزد با نقرهی مهتاب
آواز هزاران پرندهیِ مست
میپيچيد در غربتِ شبِِِ مبهوت
سياهی میگريزد ترسان و گيج
سپيده بر میدمد از تن خيس
پر میشود خوابِ کوچه
از جامهای شراب
از مردمانِ خوابمست و خراب
از رنگارنگِ پرندهگانِ خوشآواز
از بارش ِشکوفههایِ رقصان
از باران