روح ِ آب
تن به آب سپردم مستانه و بیجامه
تا بشويد هر چه جز زلال
تا بروبد هر چه جز خيال
تا نمکـنقش شود تمامی سپيد و سياه
تا به فرياد آيد از درون و برون
همه زخمهایِ داغ و خونچکان
تازه بنشسته يا ديرين و ماندگار
تن به آب سپردم
تا بياميزد روح زلال ِسبزآبی
با اين بیرنگِ بیآرزو
و بماند تنها يادی
از آنچه که من بودم
و بماند مانا و پایدار
بر نمکنقشهایِ گنگ
تنها نام ِ سپید و آبی ِتو
آمیخته با دلاویزه عطر ِ
همه خوشههایِ بنفش ِآويخته
و تک گلهایِ مست و خیس و سپيد
تن به آب سپردم تا هر شب
مهتاب بريزد با صد ناز
بر سکون سبزآبی
و خوشههای دلتنگِ کهکشان
فروريزند ستارهگانِ سرخ ِخويش
در خنکایِ زلال ِ شورآبهها
و خورشيد به هزاران تمنا
سر نهد بر شانههایِ من
و از بستر ِ تر ِ آب
به نرمی و سستی برخيزد سپيدهدمان
و شفق و فلق را
هر بار بجوید ز سينهیِ سرد ِ من
تن به آب سپردم مست و دلداده
تا با هر تپش خورشيد
از ميانِ تن ِ آتش بگرفتهیِ من
ابرهای سپيد در آسمانِ آبی
بربايند روح ِ زلال آب
و بر خشکدشتِ تشنه
ببارند به مهر و به ناز
همه چکابههای آبی ِ عشق را
و دريا
با امواجی خروشان
پرهياهو و کفکرده و پرخواهش
بیهيچ سرزنش و پرسش
در روح ِ سرگردانِ اين دلباختهیِ دوران
نقش کرد نام خويش را
چکه چکه، قطره قطره
اينک ای ماهيانِ رقصان
ای پریزادهگانِ آب
ایارواح سرگردانِِ قايقرانانِ پير
ای همه نيلوفرهایِ مغرور
ای هور بنشسته بر ارابهیِ آتش
در من و از من
زيستن آغازکنيد
کين شورآبهیِ تلخ ِ سبزآبی
همه راز هستی است
همه شور عشق است
همه خروش ِ هزاران فرياد ِ بشکسته است
که میکوبد آن آهنگِ تند خويش
بر صخرههایِ مغرور و خيس
ماسهشنهای داغ و بیتاب
صدفهایِ بگريخته از ژرفای بستر
شرمسار از تهیبودن و بیگوهری
و تنهایِ سپيد ِنيمسوختهیِ عطشزده
که در تمنای آغوش آب و زبانهیِ خورشيد
برهنه بر کناره، تن سپردهاند