سبد کوچکِ من
در سبد شبهایِ سوختهیِ بیسپيدهام
مشتی ياس ِ نازک و عطرآگين
سپيدتر از واژهگانِ خيال
پارهای ابر خيس و آبچکان
آبیتر از هر زلال ِ روان
و هزاران واژهیِ بر زبان ناآمده
از شرم ِ نارسايی خويش
به گلوگاه، درهم پيچيدهاند
و چند قاصدکِ گردآلوده
که به خاکستر دلتنگیها
شکستهپرهایِ خستهشان
چه بیشمار بوييدهام
سبد کوچک من
حسرتِ تمامی ِ دشت
حسرت شهزادههایِ افسانه
حسرت موبدانِ سپيدپوش
که میجويند نشانِ اهورا را
از آب و آتش و خاک
و آن سرگشتهیِ دوران
باد بیسامان
سبد کوچک ِ من
گلبوتههایِ ستاره دارد
خوشههایِ روشنا میزايد
رنگينکمانِ نور میپاشد
مستانهآهنگِ رويا میخواند
خنکایِ دستانِ تر ابر
سبز و آبی ِ مواج ِدريای ژرف
ترنم ِزمزمهیِ نسيم
و عطر مستِ ياس را
بر دل ِ من میبارد