بر فراز بام
آوايی آشنا میخواندم به بام
آنجا که هر شب تا پگاه
گر نپوشد ابری سرخ
چشمانِ مستِ آسمان را
فرومیبارد چونان آبشار
ماه و هزاران ستاره
داغ و برهنه، سرخ و سپيد
آنجا که تا سپيده
به آواز ِساز شبآهنگ
میچرخند ومیرقصند
قلندرانه و مستانه
هزاران خوشهیِ نقره
هزاران گلبوتهیِ مهتاب
و مینشيند رنگينکمان
بر برکهیِ سرد ِسيمين
آنجا بر بام ِ نور
میلغزم بر سرسرهیِ مهتاب
میروم تا اوج کهکشان
آنجا که، گرچه تن نيست
اما، تنهايی هم نيست
آنجا که در ساغر نور
نوشينهشرابی است زلال
سبز و ترش و سکرآور و ناب
که درين خاک
هيچاش نشاناش نيست
بر فراز بام شبها
رويا میبارد تا سحر
بر سرسرهیِ نقره تا صبح
میرقصند دخترکانِ ستاره
مست و بیتاب و بیجامه
دست در دست چشمههای آبی
و سر برآرد سپيدهدمان
هزاران غنچهی نور
از خستهدامانِِ تر ِ ستارهگان مست
آنجا که نشاناش بر کس نيست
جز مستان دلداده و بیباده
جز شبزدهگانِ افسونشده
جز پريانِ رويا
جز خدايانِ تنها


