تلخينه جام
میتوان خوكرد به تلخ ِ حنظل
مي توان بیزار زيست
از نوشينشکرآبِ عسل
میتوان چشم بست بر فسانهیِ مينو
وان فريبِ رنگرنگ
بهر برههایِ گرگترس
خوشدل به نینوایِِ چوپان
بیخبر از بینوای ِ گوسپندان
وان گوارای چربِ كباب
دلبند ِ نشخوار و چرا
گرفتار در چيستی ِ نان و حلوا
میتوان پيشکش کرد بر صخره
نورسته خونينجگر را
چشم بر آسمان ِ عقاب
به جزایِ آتش ِ راستزيستن
میتوان نلرزيد هرگز
از صد پارهگی ِ جگر
میتوان غروری ساخت بس بلند
سخت چو صخرهیِ خاموش
بر آن عقوبت هر روزه
خشم ِخدايانِ چشم تنگ
میتوان رحم آورد بر گرگِ گرسنه
میتوان دل بست بر مار زهرآگين
میتوان زيست با لبخند
میتوان نوشيد بیهيچ افسوس
تلخينه جامی لبالب و سرريز
از شوكرانِ پايانِ باورها
يا به زهرخندی، به حسرت كشت
آن زال ِ لرزاندست
كه کژ و مژ و خط خورده
خامه را کشید برین دفتر
پيشانینوشتِ خاكستر