August 13, 2005
بارانِ تابستانه
باران با هياهويی تابستانه
داغ و پر تپش و مستانه
تن تفکردهیِ شهر را
در خوابِ شبانه
نرم نرم و پرخواهش
میشست
مرد با تک پيرهنی نازک
شوريده و ديوانه
بر نيمکتِ خيس ِ سبز
تمامی سر و جان
سپرده بود به باران
در نهانِ سينهاش
از نوازش ِ دستِ خيس باران
مست بود و نيملرزان
از پنجرهای در دوردست
عطر ِ گيجکنندهیِ گلهای سپيد
که در نوازش ِ دستانی سپيد و تر
مستانه میبوييدند
نرم و دزدانه میآمد
و با بوی باران درهم میآميخت
تن مرد از موج باران
و عطر تند ِ غنچهای سپيد
که به بوی باران
و هوس شکفتن
ترک میخورد و میشکافت
در تب وتاب بود
مرغکی در دور دست
نالهای کرد آرام
سپيده از ميان باران
رنگين کمانی بست
مرد، خيس و گيج
به خواب رفت.
Baoba | 1:30 PM
Comments: بارانِ تابستانه