آوار ریخته بر راه
کوره راهي پيچاپيچ، پرخم
پيش ِ رو ناپيدا
بر قفا مويهای خاموش
نالههايی جانفرسا
هرچه نيک و شاد، پشتِ سر
هرچه زار و زرد، پيش ِ روی
میپوشاند هر گام ِ رفته را
تختهسنگی تيز
راهِ بازگشت بهآوار بسته
هزار نقش ِ رنگرنگ در قفا
هزار سنگپارهیِ برّا به پيشواز
نگاه اما
همچنان به پشت و پس
به روزگار ِ رفته
به يادهای نخنما و پوسيده
به گلهای بوييده و نبوييده
گوش به آوازهای شادمانه
دل مانده در میانِ راه
جان هماره به حسرت
لب گزيده به افسوس
کودکی و هزار پرستویِ خيال
آسمانی پرستاره و رنگين
جوانی و هزاران گل ِ آرزو
سرخ و رنگين و عطرآگین
شرابی زلال و ناب
از تمنايی ديرين
دل خسته از ماندن
روح در ماندآبِِِ درد در بند
پای خسته از رفتن
کُند و کُندتر، اما ناچار
هر نگاهی بر قفا
نزايد جز دردی جانکاه
جز حسرتی بیانجام
جز خراشی بر جانِ بیپناه
پوستهیِ روح پیوسته زخمی
اما
میکشاند هربار دستی سنگين
دل را دگربار و هزارباره
به پستوی ِِ روشن ِ يادگارها