آن روز
دیدار نخست از آيينهیِ يادم
میتراود هر بار با باران
آن روز
دستانات همه رنگين بود
سخت اندر کار
گونههای دخترکِ دستفروش را
گلگون کند يکبار
بنهد شاخه گلی از مهر
گرم و لطيف و سرخ
بر دستانِ ترک ترکِ کودکانِ سرما
سرگشته در هياهویِِ ماشينها
بشويد خط ِ رنج و درد
از چينهایِ آفتابسوخته
از چهرههایِ سرماسوخته
آنروز
بر جامهیِ کودکانِ دستفروش
گلبوتههایِ شادمانی نشسته بود
در دستاناشان سيب بود
سيبِ سبزی عطرآگين
که بویِ بهار میداد
گرسنهگی از ياد میبرد
سرخی گونههاشان دگر
از سرما نبود
آن روز
جامهات يک آسمان بود
پرتوهای طلايی ِ مهر
از سينهیِ جامهیِ آبیات
رخشانتر از هزار خورشيد
میتراويد بر هر سو
آن روز
خورشيد و باران و رنگينکمان
همه چونان آبشار
از جایجایِ جامهات
وز جام ِ زرين ِِ سينهات
جاری بود