زمزمهای در وادی
از پيچک ديوار ِتنهايی
سه دامن گلبرگِ فراموشی چيدم
از کهکشانِ بیکرانه
سه خوشه ستاره چيدم
از نردبان مهتاب
سه پلهی نقره دزديدم
از ابرهای بغضکرده و خيس
سه جام اشک پرکردم
بر ايوان شدم
آنجا که
خاموشی تنها فرياد بود
و صندلی خسته
پیکر تردت را
نالهکنان در آغوش میفشرد
آنجا که اندوه
افسوس و حسرت را ترانه میخواند
بريختم يک به يک
همه جامهایِ اشک را
بر چشمان خشک و سوختهات
نهادم پلههای نقره را
پيش ساقهایِ بلورين ِ خميدهات
پاشيدم همه ستارهها را
برشبِِ اندوهِ دلات
و گلبرگهایِ فراموشی را
بر همه نقشهایِ درد
از دوردستِ کودکی
در بیتابی وادیِ خاموشان
آرام و بیصدا
در گوش ِ بگرفتهام
زنگی زمزمه کرد:
تا ياد و خاطرهای شيرين
از من، در تو بجوشد
من خواهم بود
و من
در تو خواهم زيست