صدف بشکسته
ذره از صدف دردانه شد
يگانه شد
و چشم همه مردمان خيره کرد
هر کسی اين يگانه را تمنا کرد
حلقههای طلايی
بینگين و توخالی
در حسرت دردانه میسوختند
دردانه در پس هر ديوار
در ورای هر پرده
درخشان و تابناک
دل میبرد
گرچه در پستویِ تنهايی خويش
اما
دلاش خوش بود به صدفی در دوردست
صدفی با دلی خالی
درست به اندازهی دردانه
نه بيش و نه کم
صدف که بشکست
دردانه ترک برداشت
شکست و شکست
برقاش برفت
رنگاش بسوخت
خرد شد و خاکستر
از جان بسوخت
از ياد برفت
از ياد نبرد


