سیاهی
بادی ورزيد
شمع کورسويی بزد
سياهی تکانی بر پشت درهمفشردهاش داد
برگی لرزيد
شمع که فرومرد
سياهی دستی بر شب کشيد
سرما بال گسترد
تکگلی بسته شد
بوفی ناله کرد
آب از جنبش بماند
برگی لرزان از شاخه فرواوفتاد
شمع که فرومرد
سياهی پادشه شد
روشنا در يادها بمرد
آبِ ساکن به لجن نشست
رودخانه مرداب شد
قايقران، پير و فرتوت شد
برگِ ريخته بر زمين پوسيد
شمع که فرومرد
ستارهای در آسمان نماند
کهکشان تاريک شد
آسمان سياه و زمين سياه
آب راکد و درخت خشکيده
روشنا در خاطرهها نيز بمرد
سياهی بر پهنهیِ هستی گسترده شد
سرما جاودانه شد
لبخند فسانه شد
غنچهها نشکفته پلاسيد
مارها هريک اژدهايی شدند
با هزاران سر
شمع که فرومرد
باد به قهر برفت
روشنا را از يادها بربودند
خواب در سياهی
خواب بیرويا
خواب در تفِ سرخ تب
تنهای سست و رخوتزده را پرکرد
رقص مردهگان در سياهیای بیپايان
خزش مارهای اژدها بر بيابان بیکران
تنها تکانه شد
سياهی گسترده شد


