باغ اندیشه
اشكال در نمايش پيوندها
June 28, 2005

ابرکی

و زمين داغ‌دار بود
سرخ‌روی و دم‌کرده
خاکِ گرم را باد
می‌کوبيد بر چهره‌هایِ خشم‌آلود
مارهایِ دوپا
نيش‌هایِ چندش‌آورشان را
در ساق‌هایِ نازکِ برهنه
فرو می‌کردند آرام آرام
زهر شادمانی را می‌کشت
زهر لَختی و سستی می‌آفريد

سايه‌ای افتاد بر سرهایِ فروهشته
پوشاند ابرکی
گوشه‌یِ آسمان را
کسی سر از رخوتِ دم‌کرده‌یِ خويش نجنباند
کسی ابرکی را بر آسمان تيرماه
جدی نگرفت
چشمانِِ نابينا
هم‌چنان نيم‌بسته بماند

ابرک اما
بی‌تشويش و نرم
باريد و باريد
چکابه‌هایِ باران
بر زمين داغ می‌جوشيد
ابرک می‌باريد
و داغ از تن زمين می‌زدود
مردمان
هم‌چنان در رخوتِ سستِ خويش
در خواب بودند
اما
از ضرب‌آهنگِ باران
کابوس ِ جهنم‌اشان آشفته شد

بام‌داد که رسيد
آسمان آبی بود و بی‌ابر
و زمين خيس بود
ابرکی چکه چکه آب شده بود
بوی باران در صبح پيچيده بود
خشم از جانِ مردمان
گريخته بود
نسيم بوی خاک باران خورده داشت
و عطر از یادرفته‌یِ یاس
چشم‌ها بگشوده شد
جوانه‌های کم‌شمار اميد
از دل ِ خاکِ خيس
سر می‌کشيدند نرم نرمک
ابرکی در آسمان نبود

Baoba |12:15 PM

Comments: ابرکی