پرومتهای باید
وزش نسيمی نيست
تا بجنباند
دامانِ ساکن پردههای آويخته را
هوا دمکرده و خفه
سکون و سکوت پایدار و پایبرجا
ماه در سرخ آسمان میسوزد
فرو میريزند از آسمان
ستارهگان خوشه خوشه
تن میشويند در برکهیِ خاموش
اما خنکايی نيست
آبِ برکه میجوشد
آسمان تب میبارد
بردميدنِ سپيده را
اميدی نيست
ربودهاند خورشيد را
خدايان چشمتنگ و خوشگذران
در قفساش نهادهاند شاید بهباختر
در دوردست، در سرزمين خدايان
آتش میفروشند بیترديد
پرومتهای باید
تا بربايد زندانی را
از آن قفس طلایی و گلگون
اينجا عقابان سپيد و سياه
منقار و چنگال تيز کردهاند
تا سينهای بشکافند به تاوانِ عشق
در اين شهر بیسپيده
سينهی مردان تهی است
چيزی برای وانهادن نيست
پرومتهای هم نيست
شب گسترده است
هوا دمکرده، نفسها خسته
تنها تبدار و خویکرده
چشمان همه بیخواب
ماه خوشه خوشه ستارهريز
آب در برکه میجوشد
بخاری داغ و هوايی سوزان
مردمان تن خسته و بیفردا
فرومرده است سپيده
در دوردست مکان
بیترديد
مرده است زمان